به خانه ی خودم می رسم
به اتاق خودم
به قاب عکس تو
***
بر می گردم
تا شیطان را از پوستم بیرون بیاورم ؛
عکس شناسنامه ام را پاره پاره می کنم
و جلد شناسنامه ام را عوض می کنم
باید شب را بیرون بخوابم
کسی نمی داند چقدر خودم را باید از اتاقم و جانمازم دور نگه دارم. . .
***
پی حرف مردم را می گیرم
به خانه ی تو می رسم
به اتاق تو
به قاب عکس غبار گرفته ی خودم
کفشهایم زودتر از من رسیده اند . . .
بهار حرفی ندارد جز عطر دل انگیز گلها و موسیقی و باد . . .
برچسب:
نویسنده: شیدا خلیلی